بی رحمانه اندک بود و
واقعه سخت
نا منتظر .
از بهار حظِّ تماشایی نچشیدیم ،
که قفس
باغ را پژمرده می کند .
از آفتاب و نفس
چنان بریده خواهم شد
که لب از بوسه ی نا سیراب .
برهنه
بگو برهنه به خاکم کنند
سراپا برهنه
بدان گونه که عشق را نماز می بریم ،
که بی شایبه ی حجابی
با خاک
عاشقانه
درآمیختن می خواهم .
(( شاملو ))
قمار این چنین بی رحمانه بود .
و چه عاشقانه در لحظه ی وداع ،
پشت قدم های رفته ی تو
گریستم .
و اشک هایم ،
کاسه ی آبی ست ،
که پشتِ پای ِ هر رفته ای می پاشند .
تا تو شاید ، هم چو مهمان ناخوانده ای
باز آیی .
آبیِ آب ها جاری در هر رگِ رودها و دریاها ،
هم چون عشق توست ؛
خونی گرم و سرخ ،
که تا ابد در آبی ِ رگ هایم جاری ست .
من چه سر خوشانه باختم ؛
قمار این چنین عاشقانه بود .
-اسفند ۹۰
که اُسوه ی سرد ِکسالتم ؛
بُغضی گره خورده به بیخ ِگلو ؛
با من از یاس مگو !
که در سلسله ی مایوس ِسالیان اسیرم ؛
چیزی از پشت ِپنجره ،
چیزی از جنس ِروزنه ،
چیزی از آن سوی زمان بگو :
این سدّ ِ ساکن ِ سُربی .
حرفی بزن !
از گرمای تنت بگو ، عطر داغ هر نفس ات ؛
تا که شعله ور شود خاکستر سرد ِ این سرداب .
با من از ملال مگو !
مگو از رنگ پریده ی رویت ،
خطوط پُر چین ِ چهره ات ؛
از زندان ِذهن و تازیانه ی تن ؛
آتش ِحرمان و جوشش ِحسرت ؛
مگو از
زهرابه ی انبوه ِ یادها ، بادام های تلخ ِ هر خاطره ؛
همّتی تو را باید !
ای خود کرده !
به تدبیر خویش کاری کن !
بگذر و بگذار زمانه زور آور شود .
کهنه زخمی ست زخم ِتزویر ،
دیرینه دامی به پهنای این آب و خاک ؛
به تبسّمی تاریخ را تحقیر کن ؛
تا که شاید ،
طرح ِلبخند ِتو باشد
توشه ی تنهایی ِ من .
رویای هر شب من ، کابوس تن توست ؛تن تو که خیزان و پیچان ، نه همه شب ، که همیشه و هر
لحظه با من است .
روزها ،در اوقات بیداری حتّا ، با منی ؛ هر دم افزون از لحظه ای پیش . و شب ها آن هنگام که سر
بر خنکای نرم و راحت بالش می گذارم و این خانه ی خسته ی ذهن را ـ از هر چه غیر ـ خالی
می کنم ، این تویی که تنها ساکنش می شوی ،حتّا آن هنگام که سنگینی خوابی خوش و راحت
در برم گرفته ، این تویی ، کابوس تن ِ توست که چونان افعی مار خورده ای می بلعدم . حیاط ِ
خلوت ِ ذهن من خانه خلوت تن ِ تو می شود ، تن ِ عور و عریان و گرمت که بی شرمانه به تن
خسته ام هجوم می آورد .
کپل ها پرگوشت و پستان ها پر شیر ؛ با آن لب های سرخ ِ آلوده به هوس ات که انگار تازه از بوسه ای
گرم و آب دار برخاسته؛ گونه های تب دارت را به گونه های سرد و خاموشم می سایی و با پوست
هم چون حریر دست نخورده ی انگشتان دو دستت طرح مبهم چیزی را انگار بر پوست و گوشت
تنم می کشی ؛ نقش ِ شهوانی ِ اندامت را شاید .
از چشمانت چه می توانم گفت ؟ از آن دو گوی گرد ِ آتشین ، سوزان از شهوتی شوم که قرار از
من ربوده . مدام با من است. چه در خواب و در چه بیداری . با من و شاهد و ناظر بر همه چیزم .
که همیشه ، هر لحظه که پیش تر می آیی با توست ؛ با تن ات .
هرگز آیا کسی را این سان تمنّایی بوده ، این سان هوسی ؟ تمنّایی این چنین به گناه آلوده ؟!
هرگز آیا عاشقی را این سان تاوانی بوده که بپردازد ؟ تاوان گران ِ عشق و گناهی نکرده را !
زخم ِ عشقی بر دل و داغ ِ گناهی بر پیشانی ام مانده . می دانم ، آری می دانم . هرگز این
کابوس را وصالی نیست ، مگر با رویایی ؛ در رویایی . با رویاست که می آیی ؛ با گرمای
چسبنده ی آغوش ِ آتشین ات در آغوشم ، پیچ و تاب ممتد دو دست و دو پایت ، حلقه زنان به
دور تنم ؛ مست و بی تاب از تب ِ تند ِ حضورت می شوم ؛ با تمنّای اتمام زندگی ام در لحظه ی
غریبِ مقاربت .
و لب ها تشنه ی جرعه جرعه نوشیدن شراب ِ لب هایت و حضور ِ بی تاب ِ انگشتان ِ گرسنه ام
بر لغزش دو گوی گرد ِ گوشتین ات ؛دو پستان پر شیرت .
سایش پوست بر پوست ؛ گوشت و استخوان ، کشاله بر کشاله ، لب بر لب ، تن با تن ؛ گره
دست ها بر گرد دو تهی گاه ... و لحظه ، لحظه ی لذّت : لحظه ی سکر و سرور ؛ فتح و عزّت ؛
نشئه ی تن در آغوش ِ شهوت . لحظه ی اتمام این کابوس ؛ تعبیر ِ آن رویا .
به خیالی شیرین ! چه خیالی ! چه فریبی ! خیال ِ عشق بازی با تو !؟ با تن ات !؟
کابوس است این ... آری کابوس ! کابوس است این رویای مکرر : کابوسی مکرر در هیئتِ رویایی ؛
رنجی مدام از پس ِ عیشی دل کش .
زهی خیال ِ باطل ! زهی گمان ِ غلط ! در بیداری است که می فهمم . در هشیاری است که
آگاه می شوم ؛ در آگاهی . آگاهی از این گمانِ باطل .
من تو را عریان خواستم . لخت ِ لخت ؛ بی هیچ پرده و پوششی ؛ حجابی . که حجاب خود
نیرنگی است ؛ ریایی .
عریان آمدی . لخت ِ لخت .امّا ... امّا افسوس ، افسوس که میان من و تو همیشه فاصله ای
هست . فاصله از من تا تو ، از تو تا من . نه فاصله ای میان ِ دو تن که اگر هم بود با خیال و رویای
هم آغوشی از میان نمی رفت ( این رویا را نه، این کابوس را وصالی نیست ) که فاصله میان دو
دو روح ، دو جان از هم .
گمان کردم تن تو همه ی توست امّا ......
تن ِ تو همه ی تو نیست .
برای مارتین : پسرکِ فیلم روبانِ سپید ؛
با روبانِ سپیدی بسته به بازوی دستِ چپش ؛ با صلیبی چوبین کوبیده بر دیوارِ پشتِ سرش ؛
پسرکِ عکسِ من،
گریست؛
بی گناه و بی صلیب.
در صحنه ای از فیلم ((جدایی نادر از سیمین ))، سیمین که قصد خروج از خانه ی نادر و رفتن به خانه ی
پدرش را دارد یکی از سی دی های شجریان را بر می دارد و می گوید :
(( من این شجریان رو بردم ))
و نادر در جواب می گوید : (( هر کدوم رو دلت می خواد ببر ))
و در نهایت سیمین می گوید : (( نه فقط همین یکی رو ))
و این یعنی که هم نادر و هم سیمین مخاطب پر و پا قرص شجریان و شاید هر دو عاشق و شیفته ی
آهنگ های اویند . پس فیلم انگار نه تنها قصّه ی جدایی دو زوج از هم، که در عین ناباوری، قصّه ی
جدایی دو عاشق شجریان هم هست .
آن ها با همه ی اختلاف شان بر سر رفتن و نرفتن از وطن و در نهایت جدایی شان از هم که حتّا
در ابتدا جدی نبود و به قول خود نادر در اواخر فیلم جدی می شود، هر دو انگار در برخی چیزها هم چنان
اشتراک نظر و علاقه دارند که شاید تنها یکی از آنها همین عشق مشترک به شجریان و آثارش
باشد و شاید در خیلی چیزهای دیگر .
اما شاید صحنه ای که این علاقه ـاین بار از سوی نادرـ به وضوح و به زیبایی نشان داده می شود و به
نظرم یکی از زیبا ترین لحظات فیلم هم هست، آن جایی ست که نادر در ماشین نشسته و روبروی
مدرسه ی ترمه مشغول ایستادن است که ما صدای قطعه ای از قطعات شجریان را از ضبط ماشین
نادر می شنویم( گویا این قطعه، قطعه ای از آلبوم غوغای عشق بازان شجریان است ) و زمزمه ی
کوتاه امّا، زیبای نادر که با صدای شجریان هم خوانی می کند . صحنه ای که فیلم بی آن انگار
چیزی کم خواهد داشت ؛تصویر و صدایی که هنوز در خاطرم مانده و بی گمان تا مدّت ها هم
خواهد ماند . منی را که نه چندان علاقه ای به شجریان و آثارش دارم نه به موسیقی سنّتی خودمان .
صدایی که شاید من هم روزی ،مثل نادر و سیمین، عاشقش شوم .
ذوقِ پروازم آرزوست
مرا به بلندای بامِ برج ها امیدی نیست؛
مرا به پروازِ طیّاره در عمقِ آلوده ی آسمان
که روزی یا شبی شاید به ناگه
سقوط می کند
مرا پرواز پرنده ای آرزوست
که پرواز پرنده را
سقوطی نیست .
دی ماه ۸۹
( سوته دلان / علی حاتمی )
حالا، نگاه که می کند سایه اش انگار نبوده ؛ انگار که هیچ وقت نبوده ؛ نیست . آن جا تنها خودش را
می بیند که میان جمعیّت می لولد ،هم چون آن ها که در هم می لولند و می روند . آمد و رفتشان را
سر انجامی نیست ، مدام می آیند و می روند . گاه یکّه و تنها ، هم چون او که یکّه و تنهاست و
گاه ،با یکی یا که با چندین و چند تا .
پشت سرشان یا سوسویِ انبوهِ چراغ های ویترین و سردر مغازه هاست یا که صدایِ سوتِ
بوق ِ ماشین ها.به آسمان بالا سرش چشم می دوزد : دل خوش به درخشش نورِ آفتابی یا پرتو
تابنده ی مهتابی یا سوسوی دورِ ستاره ای حتّا ،که بتابد بر او .
آسمان اما رنگی ندارد . کدر است و درهم . حجم سیاه و سفید ابرها را می بیند که مدام در هم
می لولند و می روند . مثل آن ها ، مثل آن ها که آن جا ، درهم می لولند و می روند .
از کنار مغازه ای که می گذرد عکس چهره اش را بر شیشه ی ویترین می بیند . یکّه خورده دست در
جیببغلی اش می کند تا خود را در آینه اش بیبیند . خودش را در آینه که می بیند بیش از پیش
پیش هراسان می شود .نه این که چهره اش زشت یا بد ریخت شده باشد ، یا این که لکّه ای یا
زخمی برداشته باشد ، نه! به آینه شک می کند . بر سطح شیشه ایش دست می کشد .
از ماتی یا که زنگار آینه نیست . دوباره روبروی ویترین شیشه ای مغازه ای می ایستد تا بار
دیگر خودش را ببیند : تصویر همان است که دیده . همان که در آینه دیده بود : ماتِ مات . بی هیچ
نشانی از چهره ی آدمی . انگار که صورتکی ، ماسکی ، چیزی بر صورت زده باشد که چهره اش را
بپوشاند . ترسان از دیدن خود دیگران را می نگرد . آن ها که در هم می لولند و می روند .
آن ها اما چهره هاشان شبیه آدمی ست . با این همه ، باریک که می شود چیزی انگار برایش
عجیب می شود : با همه ی شباهت ، با همه ی شباهت چهره ها به چهره ی آدمی ، همه
انگار شبیه همند . چهره ها ، حرکات دست و صورت ، حتّا لباس ها همه انگار شبیه همست .
تفاوت آن قدر ها نیست یا که آن قدرها عیان نیست که بتوان یکی را از دیگری تشخیص داد .
به زبانشان ، به حرف زدنشان که باریک می شود ، کلمه ای حتّا برایش آشنا نیست ؛
گویی که به زبانی بیگانه سخن می گویند .
و حالاست که ترسان ، با شکی هر دم افزون این سو آن سو می رود . تا اندکی از این
هراس کاسته باشد لب از لب می گشاید تا با کسی حرفی بزند . اما ... سخن او برای
آن ها هم چون سخن آن هاست برای او ؛ گنگ و بیگانه ، انگار که هیچ نشنوند .
حالاست که سرش به دوّار می افتد و همه چیز و همه کس پیش چشمش می لغزد .
آهنگ رفتن می کند . اما راه آمده را نشانی نیست تا مفرّی باشد بر او که بازگردد . به کجا ؟
حالاست که سرش به دوّار می افتد و همه چیز و همه کس پیش چشمش می لغزد .
آهنگ رفتن می کند . اما راه آمده را نشانی نیست تا مفرّی باشد بر او که بازگردد . به کجا ؟
نمی داند . هر کجا به جز این جا. سرش هم چنان گیج می خورد . هم چون مستی تلو تلو خوران
این سو و آن سو می رود . از هر سو که می رود باز همان ها را می بیند ، گرداگردش .
و هم چنان سرگیجه با اوست ، در سرش . رهایش نمی کند . هم چون آن ها که از هر طرف
به سویش می آیند و رهایش نمی کنند . و حالا اوست و آن ها که هم چون سیلی سهم گین
غرقه اش کرده اند و با انگشت اشاره نشانش می دهند .
و این اوست ؛ آری او ، گم شده در جمعیّت .